تبلیغات اینترنتیclose
پیچک (حسن اسدی ، شبدیز )
پیچک (حسن اسدی ، شبدیز )
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ شنبه 27 آبان 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


نازبانو

خنده‌هایت با غزل‌هایم می‌آمیزد بخند
شور شاعر ماندنم را برمی‌انگیزد بخند

تا تبسم می‌کنی انگار، گیسوی نسیم 
در شبستانم غبار نور می‌بیزد بخند

عشق من!‌ بانوی جنگل‌های سرسبز خیال
از نفس‌هایت شمیم یاس می‌خیزد بخند

از نگاه نیم‌خوابت باده‌ی افسونگری
از لبانت غنچة احساس می‌ریزد بخند

نازبانو! حسرت لبخند شورانگیز تو 
چلچراغ اشکم از مژگان می‌آویزد بخند

قهرمان شهر خاکسترنشینانم مکن
قهر تو آشوبی از آتش می‌انگیزد بخند

تشنة یک بوسه‌ام آه از لب خاموش تو
گر بپرهیزد فروچین گر نپرهیزد بخند


حسن اسدی " شبدیز



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار حسن اسدی شبدیز -5, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 آبان 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


گلاب نفس
به پسرم «سامان»

گلاب نفس
**
در شب آمدنت خاطره‌باران شده‌ام
به چراغانيِ چشمان تو مهمان شده‌ام

دل من، غمزده از بي‌سروساماني بود
با گلاب نفس‌ات صاحب «سامان» شده‌ام

«سمن» از شيطنت‌اش چر‌خ‌زنان مي‌رقصد
غرق سرزندگي از چرخش دوران شده‌ام

مادرت روشنيِ آينه در دل دارد
روزگاري‌ست که من آينه‌گردان شده‌ام

در خزان ، حسرت گل، روح مرا مي‌آزرد
با گل روي تو گلپوش و گل‌افشان شده‌ام

دستم از دامن گلخند تو کوتاه مباد
پشت گلخند تو از دلهره، پنهان شده‌ام

نفسِ ناز تو نازم که در اين همنفسي
نغمه‌پردازترينْ مرغ گلستان شده‌ام

 

حسن اسدی " شبدیز



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار حسن اسدی شبدیز -5, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 آبان 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


آب آتش گرفت

ناله‌ام در چاه آب افتاد، آب آتش گرفت
آه من تا آسمان پَر زد سحاب آتش گرفت

ماه نو در قله‌ی شب، از نفس افتاده بود
پلک وا کردی نگاهِ ماهتاب آتش گرفت

چشم‌هایت چیره شد بر کشور آرامشم
دشت رنگین خیال و قصر خواب آتش گرفت

در تب تند نفس‌هایت، کدامین شعله بود
تا زدی لب‌برلب ساغر، شراب آتش گرفت

سینه‌ام در حسرت بارانِ مهرت می‌گداخت
‌قطره‌ای بر من نباریدی سراب آتش گرفت

در هوای سردِ ساحل، اشکِ آتشناکِِ من 
بر لب دریا فروغلتید آب آتش گرفت

بوسه زد «شبدیز» بر زلف سیاهت در خیال
از حسد در خواب، زلفِ آٰفتاب آتش گرفت


حسن اسدی " شبدیز

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار حسن اسدی شبدیز -5, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 آبان 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

کوزه‌ی عطشانی

تا به آتشخانه‌ی آغوشِ خود می‌خوانی‌ام
شهدِ نایاب از لبِ شاداب، می‌نوشانی‌ام

گاه می‌رانی گهی، با گریه‌های گرمجوش
بازمی‌گردانی اما باز، می‌رنجانی‌ام!

جام احساس مرا، مستانه می‌کوبی به سنگ
در میانِ خنده‌هایت، سخت می‌گریانی‌ام

بس که با بوی خیالت، هستی‌ام آمیخته
عطر گل می‌پیچد از غمگریه‌ی پنهانی‌ام

عشق، مرغِ تیز پروازی‌ست، حتی در قفس!
دام، شوری دیگر انگیزد به بالْ‌‌افشانی‌ام

آنچنان سیرابم از ابر عطشبارانِ عشق
آب می‌نوشد جهان از کوزه‌ی عطشانی‌ام

هر گلی، آیینه‌دارِ حُسن بزم‌آرای توست
در تماشاخانه‌ات، حیران‌تر از حیرانی‌ام!

تاجداران را به خارستانِ ذلت می‌کشد 
در بهارستانِ کویت، عزتِ دربانی‌ام


حسن اسدی " شبدیز

 http://www.hashabdiz.blogfa.com/category/2

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار حسن اسدی شبدیز -4, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 آبان 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

غزل‌خوانی 

پرده افتاده ز رخساره‌ی نوراني تو 
غرقِ حيراني‌ام از حُسن چراغاني تو

اختر و ماه در آيينه‌ی چشمت پيداست
چرخ، وارون شده از آينه‌گرداني تو

از سرِ زلف تو صد خوشه‌ی دل، مي‌بارد
خاك، گلگون شده از سلسله‌جُنباني تو

یادگارِ شرفِ عشقِ غرورانگیز است
روي پيشاني ‌من مُهر پريشانيِ تو

من كه در سینه، تمنای بهاران دارم
چه كنم با دلِ دمسرد و زمستاني تو؟

به شميم گلِ لبخند تو محتاج‌ترم
تا بهاری شوم از شورِ گل‌افشاني تو

غزلِ عاطفه از دفتر «شبدیز» بخوان
سنگ، گل می‌دهد از شور غزل‌خواني تو

حسن اسدی " شبدیز



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار حسن اسدی شبدیز -4, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 آبان 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


غمنامه
نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز

«حضرت حافظ»

 

غمنامه
پیرم اما رازِ گل‌ها را نمی‌دانم هنوز!
بذر گل در دشتِ سنگستان می‌افشانم هنوز!

سخت، گریانم فریب خنده‌هایم را مخور
پشتِ تصویری که خندان است پنهانم هنوز!

در کنار سفره‌ی غم، خونِ دل، نوشیدنی‌ست
در مصیبت‌ْخانه‌ی تقدیر، مهمانم هنوز!

از لهیبِ استخوانسوزی که همزادِ غم است
آبِ آتشناک می‌بارد ز چشمانم هنوز!

بس که خونابِ جگر با گریه‌ام آمیخته
بوی خون می‌پیچد از دریایِ دامانم هنوز!

وای ... دیو بیکسی، با لشکر دلواپسی
پادشاهی می‌کند در کشورِ جانم هنوز!

سایه‌ی غم بر سرِ «شبدیز» بال افشانده است
بسکه با ساز غزل، غمنامه می‌خوانم هنوز!


حسن اسدی " شبدیز

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار حسن اسدی شبدیز -4, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 آبان 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


عطش نوشان


بر لشگرِ بيداران، سرلشگرِ عصيان باش
در باغ سپیداران، سرچشمه‌ی جوشان باش

چون كوكبه‌ی ليلا، بر محملِ شب بنشين
در حلقه‌ی كوكب‌ها‌ مهشیدِ فروزان باش

درحنجره‌ی شن‌ها، فريادِ عطش جاريست
در جام عطش‌ْنوشان، گلباده‌ی باران باش

عمری‌ست که این جنگل در خواب زمستانی‌ست
در محشر بیداران، ناقوس بهاران باش

ننگ است زَغَن نوشد، شهدِ لب گل‌ها را
در محفل گل بنشین غوغای هَزاران باش

تقديرِ شقايق‌ها در چنگِ مغيلان است 
در فصل شکوفایی، جلّادِ مغيلان باش

خورشید رهایی را بر دوش فلک بنشان
در گلشن شیدایی «شبدیز» غزلخوان باش

 


حسن اسدی " شبدیز

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار حسن اسدی شبدیز -4, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 آبان 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


مشق عشق


سواراني كه لب تَر مي‌كنند از باده‌ی آتش
جبينِ عشق مي‌سايند بر سجاده‌ی آتش

خوشا بر حال آن سروی، كه در دمسرديِ بوران
سلحشورانه مي‌پوشد به تن، لبّاده‌ی آتش

شميم نور، در شبدامنِ آفاق مي‌پيچد 
اگر دامن تكانَد شاخه‌ی گُلداده‌ی آتش

گل خورشید، خوابِ آسمانها را مي‌آشوبد 
شب‌‌‌افروزند گل‌هایِ به خاکْ‌افتاده‌ی آتش

به خاكسترنشيناني كه از تقدير می‌نالند
ز مشقِ عشق مي‌گويد زبانِ ساده‌ی آتش

مرا اي تشنگانِ چشمه‌ی خورشيد دريابيد
روانم، روشنم، از نسل آبم، زاده‌ی آتش

چُنان در بی‌گناهی، شهره‌ی آفاق شد «شبدیز»
«سیاوش»‌وار جولان می‌دهد در جاده‌ی آتش


حسن اسدی " شبدیز



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار حسن اسدی شبدیز -4, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 آبان 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


غزل دلتنگی

گلهاي حسرت می‌دمد از گلشنِ دلتنگي‌ام
بوی شقايق مي‌دهد پيراهنِ دلتنگي‌ام

اشكم روان از چشمِ تَر، از سينه‌ام خون جگر
دريا به دريا مي‌رسد در دامنِ دلتنگي‌ام

ابريْ‌ست آفاق دلم، كو تيغِ رعد‌آسايِ عشق؟
تيغي كه آسان بگذرد از جوشنِ دلتنگي‌ام

يک آسمان خونابه‌ی فرياد می‌بارد به خاک
هر خوشه‌ گر خالی شود از خرمن دلتنگی‌ام

ای عشق ای آتشْ‌‌نَفس! من تشنه‌ی آزادی‌ام
راهی ‌بزن بر قلعه‌ی بي‌روزنِ دلتنگي‌ام

گر رويِ وحشت، كم شود زانويِ ظلمت، خم شود 
خورشيدِآتشدم شود آتشزنِ دلتنگي‌ام

«شبدیز» را میخواره کن ، دلواپسی را چاره کن
ای دشمنِ دلواپسی، ای دشمنِ دلتنگی‌ام


حسن اسدی " شبدیز



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار حسن اسدی شبدیز -4, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 آبان 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


ترنّم

گل‌کرده خیال تو در آغوش دلم
آتش زده بر اجاق خاموشِ دلم

از بانگ فرشتگان، دل‌آویزتر است 
آهنگ تبسم تو، در گوشِ دلم

 

حسن اسدی " شبدیز



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار حسن اسدی شبدیز -4, | بازديد : 0

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد