تبلیغات اینترنتیclose
مهرت به شامِ خاطرم، چون آفتاب افتاده‌است(حسن اسدی ،شبدیز)
پیچک (حسن اسدی ، شبدیز )
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 آبان 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

دریای سراب

مهرت به شامِ خاطرم، چون آفتاب افتاده‌است
خار غمت در چشمِ دل، چون نوشخواب افتاده‌است

در آبشارِ زلف تو، آشوبی از افسونگری‌ست
آویزه‌ی دلدادگان، در پيچ‌وتاب افتاده‌است

گفتم ز گل زيباتري، شبنم تراوید از رُخ‌‌ات
دیدم ز شرم آتشين، گُل درگلاب افتاده‌است

دل در دل دريا زدم تا چشمِ مستت بنگرم
جان‌بركفي ديدم به گردابِ شراب افتاده‌است

روشنْ‌سپهرِ عشق من در شب، شناور شد مگر ـ
بر چهره‌ی خورشيدي‌ات زلفِ سحاب افتاده‌است؟

غوغای دردانگیز من با گریه‌ام آمیخته
فرياد آتشخیزِ من در موج آب افتاده‌است

«شبدیز» هم چون قایقِ بی‌بادبانِ سرنوشت
در موجِ توفانْ‌‌خیزِ دریایِ سراب افتاده‌است

 

حسن اسدی " شبدیز

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار حسن اسدی شبدیز -8, | بازديد : 13